مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست مست مدام شیـشۀ می در بغـل شکـست یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست پـروانـۀ رهـا شـده از پـیـرهن شدهست او بیقـرار لحـظـۀ فـردا شدن شدهست یادش به خیر، دست کریمانهای که داشت سر میگذاشتیم به آن شانهای که داشت یک شهر بود در صف پیمانهای که داشت هـمواره بـاز بود درِ خـانهای که داشت هرچند خـانه بود برایش صف مصاف جز او کدام امـام زره بـسته در طواف اینک دلـم بـه یـاد بـرادر گـرفـتـه است شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است شعری که چشم حضرت مادر گرفته است «از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد» اینک برو که در دل تنگت قرار نیست خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست راهی برای لشکر شب جز فرار نیست پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟ مبـهـوت گـامهاش، مـقـدستـرین ذوات میرفت و رفتـنش متشابه به محکمات بغض عمو درون گـلو بیصدا شکست باران سنگ بود و سبو بیصدا شکست او سنگ خورد سنگ، عمو بیصدا شکست در ازدحام هلهله او... بیصدا شکست این شعر ادامه داشت اگر گریه میگذاشت... |