سایت جـامع آستـان وصـال شامل بـخش های شعر , روایت تـاریخی , آمـوزش مداحی , کتـاب , شعـر و مقـتل , آمـوزش قرآن شهید و شهادت , نرم افزارهای مذهبی , رسانه صوتی و تصویری , احادیث , منویـات بزرگان...

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : سیدحمیدرضا برقعی
نوع شعر : مدح و مرثیه
وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
قالب شعر : مربع ترکیب

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست            مست مدام شیـشۀ می در بغـل شکـست

یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست            فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست


پـروانـۀ رهـا شـده از پـیـرهن شده‌ست

او بی‌قـرار لحـظـۀ فـردا شدن شده‌ست

یادش به خیر، دست کریمانه‌ای که داشت            سر می‌گذاشتیم به آن شانه‌ای که داشت

یک شهر بود در صف پیمانه‌ای که داشت            هـمواره بـاز بود درِ خـانه‌ای که داشت

هرچند خـانه بود برایش صف مصاف

جز او کدام امـام زره بـسته در طواف

اینک دلـم بـه یـاد بـرادر گـرفـتـه است            شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است

آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است            شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

«از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد»

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست            خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست

راهی برای لشکر شب جز فرار نیست            پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبـهـوت گـام‌هاش، مـقـدس‌تـرین ذوات

می‌رفت و رفتـنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گـلو بی‌صدا شکست            باران سنگ بود و سبو بی‌صدا شکست

او سنگ خورد سنگ، عمو بی‌صدا شکست            در ازدحام هلهله او... بی‌صدا شکست

این شعر ادامه داشت اگر گریه می‌گذاشت...

نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل تحریفی بودن حذف شد؛ موضوع نامه امام حسن برای اذن جنگیدن حضرت قاسم در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این قصۀ جعلی برای اولین بار در قرن دهم در روضة الشهدا جعل شد و هیچ سندی هم ندارد؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید



بر لب گلایه داشت که افـتـادم از نفـس            بی‌تاب و بی‌قرار، سراسیمه چون جرس



سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟            بـگـذار تا رهـا شـوم از بـنـد این قـفس



جز دست خط یار به دستم بهانه نیست



خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست



گویی سـپـرده‌انـد به یعـقـوب، جامه را            پر کرد از آن معـطـر یکریز، شامه را



می‌خـوانـد از نگاه ترش آن چکـامه را            هفت آسمان قـریب به مضمون نامه را



این چـند سـطـر را نـنـوشـتـم، گریـستم



بـاشـد برای آن لـحـظـاتـی کـه نـیـسـتم



آورده اسـت نـامـه بــرایـت، کـبــوتـرم            ایـنـک کـبــوتـرم بـه فـدایـت، بــرادرم



دلـواپــسـم بـرای تـو ای نـیــم دیـگــرم            جـز پـاره‌هـای دل چه دلـیـلـی بـیـاورم



آهـنـگ واژه‌هـا دل از او برد نـاگـهـان



برگـشت چند صفـحه به مـاقـبل داستان